هر طرحی بزنی، تا نباشم طبیعت بی جان و نیمه جان افتاده به پای قلم مویت است
شاید هیچگاه چشمهای مرا نکشی
اما ببرهایت ابروهای مرا دارند
عکسهایم را شاید سوزانده باشی
اما در هر چراغی که می کشی، گرمای آتش چیزی بیش از هرم تنم نیست
همیشه یادت می رود که گاوها خالهای قرمز ندارند
و بی قراری من هم مثل دختر ترشیده ای بی وقفه فال ورق می گیرد برای آمدنت
برای عبور از تو باید از روی امحاء و احشاء خاطراتمان بگذرم که می افتم و بی SAVEباید به ابتدای این بازی بی پایان برگردم
گلایه ات از خوابهایم نفرین کرده بیداری ام را به کابوس حقیقت ناک هجرت ات
و من دو رگه نیم پرستو نیمی کلاغ:
بالهایم پر از کوچ به دنبال سرزمین هجرت ات
و پاهایم کلاغ وار تنها از درختی از خاطرات نزدیک به درخت دورتر خاطره می پرد
دو نیم ، نیمی با تو و به دنبال رایحه ات
و نیمی دیگر در جستجوی تو در کلمات مترادف با زندگی و ستاره پرسه میزند.
پاییز 90
من بر خیانت گوشهای خلق بر کلام خود آگاهم (1) آنچنان که صدایم را خود در حنجره ات دمیدم (2) اما تو نیز آنچنان که پیامبری را بایسته است اینان و گوشهای به خواب رفته شان را بر رسالت خویش آگاه نساختی (3) و بر مومن ساختن آنان جهد و کوشش نورزیدی (4) کس را یارای آفرینش کلامی اینچنین نیست (5) باد و باران زمان چنان که بنای دینهای پیش از من را گزند زد بر کاخ بلند دین من چونان سنگینی گام زدن پشه ای بر پیکر ستبر اهرام باشد (6) آن زمان که کیلنتون در منطقه بود تا تمام همسایگان را بر علیه ما بشوراند ترس بر تو سایه وار چنگال گشود (7) و ترس که بزرگترین گناه مومنان است (8) لرزش برای گامهای آنان که به سوی ما می خوانیشان نشانه ی خلوص است (9) اما بر تو این بزرگترین گناهان کبیره است (10) من این رب زمینی پرستیدن و انگاریدن دیگر خدایگان را شرک بر حریم قدسی خود نمی دانم که ترس را بزرگترین شرک می دانم (11) من آگاه بودم بر تنهایی تو چونان که لکه ای روغن بر پیکر دریا ( 12) اما تو این روزها چون وسعت لکه ی خلیج مکزیک مومنان بی شمار داری (13) و راه نور را بر ماهیان می بندید (14) تو آزرم کردی از آنکه خلق تو را فرستاده ی خداوندگاری زمینی بخوانند (15) و هیچگاه بر خلق من آشکار نگشت که اینان پیروان خداوندگاری زمینی اند (16) که این تنها و یگانه ترین پیام دین من بود (17) من تو را از زمین به رسولی خواندم و تو چون وحی بر تو پدیدار می گشت به سوی آسمان می نگریستی تا خلق بپندارند باز مست خدایگانی در آسمان در شب مستی خود دینی بر زمینیان فرو فرستاده اند (18) آن خاکستر انسانیت و این حقیقت ایمان است (19) تو بشیر گشتی بر مومنان ما نذیر گشتی بر کافران بر من (20) که ما تو را امر کردیم نذیر باشی بر مومنان و بشیر گردی بر کافران (21) که این نه از تبار دین پیشینیان است که شب مستی خدایگان را نشانه باشد (22) ما بر کافران خود رحیم ایم و بر مومنان خویش غضبناک (23) ما خود بیش از تو بر تنهایی ات آگاهیم (24) گام مستحکم دار و بر قوت زانوان خویش بیفزای (25) لختی بیش بر تو نخواهد گذاشت آنزمان که تو فخر کائنات گردی و رسول رسولان (26) تو بواسطه ی وحی ای که ما بر شانه های تو گماردیم بزودی خدایگان آسمان را مومنان خویش خواهی یافت (27) هر کس بر الهی بودن این کلام شک نورزید پندار باطل او را به ریشخند گیر که زمینیان چشم و دست امید از آسمان بشویند (28) و آنان را بخوان که ای خلق نه بر دارایی خود غره گردید و نه بر تهی دستی خویش شرمسار (29) که زمین گوشتخوار است و این و آن هر دو از شما گاه به قهر و گاه به مهر باز ستاند (30)
I wasn't a man of morals, and I also liked to taste everything pure and absolutely natural. Many times I could see husbands of numerous women who I slept with passing by arm in arm, but I don't know which one exactly was careless like me that made me die because of this STD(se*ually transmitted disease).
اعترافات سینت گری
به اخلاقیات اعتقاد چندانی نداشتم، و دوست داشتم همه چیز را خالص و بی واسطه تجربه کنم. خیلی می شد زنهای بیشماری که با آنها خوابیده بودم را با شوهرشان توی خیابان ببینم.اما نمیدانم شوهر کدامیکیشان مانند من بی احتیاط بود که باعث شد من از این بیماری مقاربتی بمیرم.خطر: یعنی وقتی کلاغها تو ارتفاعی اونقدر کم پرواز کنن که موهات هرچند کوتاه تکون بخورن.
حال خوب: یعنی بزنی به کوچه پس کوچه ها هدفونو بچپونی تو گوشت بزاری رو رندوم و هر تِرَکی اومد نزنی جلو.
اخلاقیات: یعنی دختر شونزده ساله ای که جثه اش به چهارده سال ها می خوره رو با یه اشاره ببری خونه و وقتی می کشه پایین و می گه پرده نداره ازترس اینکه لگن کوچیکش بشکنه بی خیال شی.
سرگردانی: یعنی اون سرباز ریز نقش با لباسی که به تنش زار می زنه ولو رو نیمکت پارک به پوتیناش خیره شده.
مردم آزاری: یعنی اونقدی قیافه ات به مواد فروشها بخوره که هرکی طلبه است راهش رو کج کنه طرفت و تو هیچی نداشته باشی که بهشون بدی.
بیگانه: یعنی اون دس فروش گنده بگ افغانی که داره گوشه میدون صنعت از چند تا جغله دس فروش که سرجمع نصفش هم نیستن مثل یه حیوون مریض کتک می خوره.
غربت: یعنی کوچه های این شهر اینقدر برات بی خاطره و خلوت باشن که هر جا اراده کنی بتونی بکشی پایین و بشاشی.
۱۰ اردیبهشت ۸۹
You're not like me at least;
Cause I'm in the middle of a(writing) feast;
I'm alive & a little bit more;
Cause I accept the life's cost I bore;
Let it be spring, the blossom's time;
Like this poem with a broken rhyme;
It seems that I'm happy for this new season;
Like my joker face smiling with no reason;
Look at me making stupid rhymes in the mud;
You can call it sudden flower tree with no bud;
Look these bloomed hands are mine;
Shall they someday touch thine;
This is in me, the maturity of pain;
Don't you ever say he's intoxicated with gain;
Let's race and count the arrows in our heart;
You may say I'm already dead as says Roland Barth;
قصه آ غاز می شود، در شبی که نامش فرداست
حرفی هم در میان نباشد، باید بنویسم با لبان بسته!
نفرین بخوانیش یا وحی
پیامبر می شوی یا پرومته
عاشقانه باشد یا ضجه
آیین می شود و خیزش
از راهرو صدایی می آید، قدیسی را به مسلخ می برند
سرزمینی در خواب است
کودکی می گرید
صبح جلادان به جستجوی لبان دختران می آیند
که پادشاه کابوس دیده بوسه هایی تختش را در هم می شکند
آن تراش جادویی که خورده گونه هایت را برایم پست کن.(1) اینجا شب گرچه سیاه است، اما نوک ندارد(5/1) که قار قار دست جمعی شان هر غروب این چارقد گرگ و میشی را سر شهر کند.(2) خوب می دانی این میش ها بس درنده شده اند(3) از روزی که پشمهایشان را فروختند و کلاشینکوف خریدند.(4) گرگها ارتودنسی کردند و گیاه خوار شدند و ما سبزها کمیاب شدیم.(5) حتی پسرعموهایمان خزه ها و گلسنگ ها(5/5) که گه گاه پرواز می کردند و دل نه به شفافیت، که به برندگی شیشه ها می سپردند.(6) این اکوسیستمِ ناگذیر آخر، روزی زنجیره ی مرگ خواهد شد.(7) این بار آینه ها باید تقاص رک گویی شان را پس بدهند.(8) هزار بار گفتم: دوستان در پرده می باید سخن.(9) اصلا آینه ها که گوش نداشتند. فقط حرص نور می زدند(10) و موجی هایشان هم سرگرمیشان دهن کجی بود(11)
اسفند 88
There is a footprint of light from here to where I can't see;
There is this road narrated by trembling lanterns;
It's the trace of destruction;
And it won't last until the morning;
These dying lights are much like my heavy eyelids, kissing goodnights to awake1;
26 February 2010
1.This poem originally has been told in English and been translated into Farsi (of course both by writer), but as like any other translation it couldn't take the text to its extremes, then it's strongly recommended to read the poem in English for those who know the English well. جای پایی است از نور، از اینجا... تا دور از چشمهایم جاده ای است قصه گویش فانوس های لرزان این دنباله ی تباهی است و تا صبح بیشتر نخواهد پایید این نور های محتضر، همچون پلکهای سنگین من به بیداری «شب به خیر» می گویند۱ 7 اسفند 88
۱.این شعر به انگلیسی سروده و سپس به فارسی بازگردانده شده(طبیعتا هر دو توسط نگارنده)، اما چون مانند هر ترجمه ی دیگری نتوانسته به غایت متن را نزدیک کند، برای آنان که انگلیسی می دانند اصل شعر مطبوع تر خواهد بود و موکدا توصیه می شود.
بایزید را پرسیدند: یا شیخ از چه روی عزلت گزیده ای و یاد حضرت در کوی و برزن نمی کنی؟
بایزید بگفتی: بچه های محل دزدن عشق منو می دزدن
از جمله اصحاب بی درنگ صوت بر آمد: ای قشنگ تر از پریا تنها تو کوچه نریا، بچه های محل دزدن عشق منو می دزدن
و جمله اصحاب را وقت توپ گشت.
11 اسفند 88
از مجموعه ی: هذیان های چهار، شنبه
رضا براهنی در کتاب خطاب به پروانه ها راجع به کیش می گوید: سرزمین آتیشه، کیشه کیشه کیشه...
که بسیاری معتقدند جوابیه ای است به شعری از سهراب سپهری که می گوید: دبی دبی، رفتیم دبی، هوایی داشت...
26 آذر 88
از مجموعه ی: هذیان های چهار، شنبه
تقدیم به مالک حقیقی این شعر، ***** سودا زده ی من هلن مِری:
دشت هر بهار، گلهای بهار پیش را فراموش خواهد کرد
اما جای سم اسب ها، خاطره ی سر مستی است که در ذهن دشت می ماند
و تو انگار سالها بر پیکر من تاخته ای که دشت سینه ام چنین بی تاب گام های تو است
8 اسفند 88
۱عصایم را هم که بگیرند هنوز شاعرم
وحی از چشمانت می آید
و دستم آغشته به لبخندت نورانی است
10 اسفند 88
۱. تقدیم به شاگرد عزیزم س. س.
یکی از خوبی های تهران میدان های شلوغشه، وقتی بعد بارون یا خیلی از ساعت های شلوغ روز یا شب توی میدون های تجریش، صنعت(شهرک)، ونک، ولی عصر، هفت تیر، توپخونه، آزادی و یا صادقیه وایمیستی با حجم بی کرانی از آدم های متحرک روبه رو می شی که همه دارن میرن. هر کدوم یه قصه هر کدوم آیه ای متفاوت از سوره های بی شمار یک کتاب زمینی. گاه تو گوشه ی این میدونا شبح خاطراتی رو می شه حس کرد که گرچه مال تو یا حتی کسی که بشناسی نیستن اما از موندگاریشون می شه فهمید که عزیزن. تو هم وسوسه می شی که خودتو گم کنی توی این حجم بی شکل و سیال حرکت، هر چند ندونی تو رو به کجا می بره...
3 اسفند 88 17:21 تهران میدان تجریش: مشاهدات
من اما از پس باران ایستاده ام
گرچه تر گرچه لرزان
تکیه می زنم بر پیکر کاغذ که روزی درخت بود و آشیانه بر سرش
که می گوید بهاری نیست؟
دست کم من تنها پرستویی هستم که خبر از بهار می دهد
گوشه ی اسفند – صفحه آخر زمستان– را به بالهایم می بندم
و پر می کشم
شاید ورق بخورد فصل کهنه ای که نشسته بر پلکهایتان
۳ اسفند ۸۸
Sky is punishing the earth so badly in her Tehran tonight;
Windows are trembling in fear, over this family struggle;
Tehran’s skin will bruise in green tomorrow;
Skeptic windows will murmurly call it: Spring;
آسمان در تهران زمن را چه پر هیاهو و تر تنبیه می کند امشب
پنجره ها در ترس این دعوای خانواد گی می لرزند
فردا پوست تهران سبز می شود از کوفتگی
پنجره های شکاک این کوفتگی ها را بهار خواهند خواند
سالهای بسیاری از میلادم می گذرد
و اکنون در سرزمینی پر از گرد رخوت
به سالهای رفته بیاندیشم که چه؟!
به نامده روزها هم که امیدی نیست
اینجا فقدان کوچه های آشنا
و گام هایی که به آغوشت یا دست کم دستانت ختم شوند
پاهای رفتن را آزار می دهد
تبریک هایی از روی عادت
و تشکرهایی از روی عادت
اینجا از روی عادت سالی یک بار تولدم می شود
و هر سال پشیمان از حادثه ای که بی ذره ای اراده ام رخ داد
در تکاپو برای سعادت و بی حتی یک قاشق چایخوری سعادت بر ساقه ی اکنون می پیچم
کدامین میوه در کنار این برگهای بی ریشه می روید!؟
گام هایت با تنم خاک را به اشتراک گذاشته
هزار از این باران ها نمی تواند این خاک کهنه را بشوید
نه این خاکها نرم نیستند زمین از بار گام هایم شانه خالی می کند
هر جا می ایستم فرو می روم نکند این بار سنگین خاطره ی سرت بر شانه ام است
که سنگینی می کند بر دوش اکنون ام
چون آفریدگاری ابتر ام و خالق
هزار کوه هزار رود هزار جنگل آفریدم
اما هنوز خود نزاییده ام
که نه زهدانی دارم که به این فریادها تولد بخشد
و نه خاطره ای از همجواری من باردار می شود
بی والدین من اولیای دم خود هستم
تنها چون کلاغی منفور امشب در نقطه ای از تاریکی که گم شوم
می پندارید این من ِبسیار از دیشب ِ خود رنج کشیده تر که از سوراخی دیگر از شب بیرون می زند همان من است
این رنج شفیره گی مرا هر سال از درون خود می زایدم
می پندارید این درد زایمان است
که نه این مرگمیلاد من است
گیرم که بر بید مجنون آشیانه ساخته ام
گیرم که در آشیانه ام تخمی نیست
چرا همه در لباس مترسکها در این شهر خاکستری آشیانه ام را سنگ می زنید؟
شما شهرتان سرو ندارد
بر برکه ها و دریا ها و حتی اقیانوس های شهرتان پهن برگانی حریص دست نور را بر ماهیان اکنون مرده می بندند
این آرمیدن ماهی ها بر دریا نیست
اینان مرده ماهیان اند و شما مردارخوارید
چه یاوه می بافم که شما مترسکها مگر خود زنده اید
که لوازم زندگی نه کت های براق تر برای ترساندن گنجشکهای بیشتر
که گندم است
به عقب بنگرید چه را پاس می دارید؟
کدامتان دیده با نسیمی این چوبهای بیرون زده از خاک سر بر شانه ی یکدیگر بگذارند؟
شما را گماشته اند به پاسبانی این مزرعه ابتر که نه سیب می دهد نه گندم
و روزی اگر نسیمی یا حتی بالهای هزار گنجشک بوزد این خاک لم یزرع در پنجه هایش گم می شود
۱۵ و ۲۸ بهمن ۸۸
در شهری گم شده ام که هیچ کوچه و خیابانی نشان از تو ندارد
سر می چرخانم
جستجو میکنند چشمانم
اما بی نشانی از تو باز سر به زیرم
و این باز میلادی گرفته و غمگین است
گرده افشانی
دخیل بستم مردانگی ام را
چون پرچم گلها
به پای باد و پروانه ها و زنبورها
حتی اگر نباشم بهار می شود روزی آخر
و تمام شکوفه ها رنگ قهوه ای خاطرات سوخته مان می گیرد
زمزمه های خود کامه
پشت دشت قلعه ای است بارویی
پشت جنگل دشتی است
─ کرمها زیرِ بغلِ جنگل پایکوبی می کنند ─
: بر تابلوی اتاقم
٭٭٭
در کوچه بر مشت مردان خشمگین سرودی نوشته
سرودی پر از نامِ تو
و اندیشه مشت مردان کوچه یافتن تو است
که اینچنین آرام بر تخت کهنه ی اتاقم آرمیده ای
٭٭٭
در قلعه ی پنهان پشت دشت آنسوی جنگل
مردی است که حکایتِ آن خفته بر تخت کهنه ی اتاقش را می نویسد
حکایت خشم مردان کوچه
٭٭٭
بر تابلو، جنگلی شکل موهایت آرمیده
و پشت جنگل دشتی
و پشت دشت باروی قلعه ای که من در آن از تو می نویسم
در اتاقی که هیچکس نمی داند جسد آزادی پنهان است
تابستان 78 و پاییز 88
لبانم بر گلویت
زمانی هر دو از یک ظرف غذا می خوردیم
چه شده است که من لقمه های تشویش می خورم
و تو شهد آسودگی می نوشی!!
من سرم توی لاک ناخن ات
تو سر بردار شاید من و تو در دو سرزمینیم
می گویند آن صبحانه ی سلاطین و این قوت غالب شورشی است
چشمهایت را خوب باز کن شاید این نه عاشقانه، که فریاد خشم است
به آغاز برگرد شاید زیر لبانم دندانهایی دارند به خون آغشته می شوند...طبیعتا شاخه ها باید بالا بروند
طبیعتا باید ریشه ها در خاک چنگ بزنند
اما اگر خاک بر سرمان باشد چه؟!بيست و هشت ارديبهشت هشتاد وهشت
ساعت كمي بعد از هشت
كلنل مي خندد
زنها از راهي كه رفته اند باز مي گردند
خيلي باد وزيد
اما هنوز بيست و هشت ارديبهشت هشتاد وهشت ساعت كمي بعد از هشت است
از پس اينكه زنها از راهي كه باز گشته اند مي خندند
روزهاي بسياري گذشته
اما هنوز بيست و هشت ارديبهشت هشتاد وهشت ساعت كمي بعد از هشت است
هيچكس باور نكرده
همه فكر مي كنند ساعتها و تقويم هايشان خراب است
سرزمين هنوز جمود خود را باور نكرده
حتي درختان شكوفه مي دهند و فصلها تغيير مي كنند
و پيرمردها از كهولت سن مي ميرند
حتما هنگام غروب بايد بستني افتاده از دست كودكي آب نشود تا باور كنيد عصر يخبندان است؟
۲۸ اردیبهشت ۸۸ تهران
خراج می خواهد دوباره سر بر آوردن
این رویای سرخم سر سبز جنگل را به باد خواهد داد:
تاختند و تاختند شعله ها در این اجتماع گنگ درخت ها
که بیشه ی انبوه و پراکنده ی زلف هایت می خوانمش
-بانوی آتش گرفته در میان بازوانم!
رها از بیم خاکستر با شعله ها می رقصی
تواتر ناقوس ها در گوشهای بی خیالت رنگ مرگ باخته
و به زنگوله ی شاد و رهای بزغاله ها می ماند
:اینچنین کوچک می شود همه ی چیز های بزرگ و هولناک دنیای کوچک ما
خودت گفتی مرا صبری کشنده باید. اما روا نباشد خواجه را که آداب صبر پیش از هنگامه ی جلوس خود را به غلام نیاموزد. که شیدایی این چنین برای سالک نه ره طریقت پیمودن که گم گشتن در بیابان بی خبری و غفلت باشد. پس بر خواجه ی دانا تکلیف است آن هنگام که باد در بادبان زورق دلبری بر میانه ی بحر سروری می خرامد هر چند معشوق وار بر عاشق جفا روا دارد و او را بدارد که شنا کنان بر پس زورق چنان در جهد و کوشش در آید که گویی لختی دیگر جان از تنش بر خیزد لیک هیچگاه نباید چنان بر او فصل گیرد که دلداده در میانه ی بحر بی ردی از او بماند. من اکنون در میانه این بحر نه پرواز بر تخیل بالهایم می گنجد که به مرغی دریایی مانم و نه توانم چنان مستغرق ژرفای بحر شوم که به خلعت حوتی در آیم. چه شیرین باشد که لطف خواجه بر آن بایسته گردد که زورق خود را هر چند دمی کوتاه و گذرا چونان باد میانه ی شتا بر چشمان این خسته بنماید تا دوباره جانی دیگر از این تن به تکاپو سوی زورق بشتابد تا در لحظه ی وصل در ساحل سبکباری کنار گیسوانت سکینه و آرام گیرد.
وارطان سخن نگفت وارطان بنفشه بود و گل داد.
قهرمانها می میرند و در یادها می مانند اما در ستایش زندگی باید گفت اعتراف کنید و هر آنچه که می خواهند بگویید چرا که می مانید و ما می دانیم که این تنها یک اعتراف است و هر روز و هر دادگاه می گوییم که این یک اعتراف است و بدانید که اگر دوباره در میان ما باشید از شما روی برنمی گردانیم به گناه اعتراف و خیانت
این جنبش، جنبش زندگان است و رودروی آن ستایندگان مرگند که عربده می کشند مرگ خود را....
برای زندگی بمانید تا روز بهتر را با هم ببینیم بمانید تا ......چهارشنبه بر می گردم
و ایندفعه پولهایم را جمع می کنم
همه ی حقوقم را
که برایت حق پرواز در حریم هوایی ِ هوس ِ هر چیزی که کردی بخرم
شاید بخواهم جاه طلبی پیامبر شدن را
انتظار بعثت در روزهای بی پایان چوپانی
و تیزرهای تبلیغاتی جبرئیل بر سر در غارها
را رها کنم
و به تماشای گهگاه ِ بودای خندان در چرت عصرانه کنار قرص حشره کش دل خوش کنم
این پایان پروازهاست
یا آغاز رستگاری کنار زیتون و زلف و زنانگی؟
من رویایی دارم[1] که شب را نه به رنگ تیره ی پوستش که بر آرامشی که از چشمان سیاهت گرفته قضاوت کنند
این خیلی مهم تر از رئیس جمهور شدن یک سیاه پوست است
که این اثبات حقانیت بوسه بر لحظه ی "حالا دیگه مال منی، یار منی، حالا دیگه عشق منی، قلب منی، روح منی" است و تو باید شیشه ی بابا رو نشکنی
کتاب مقدس این دین رستاخیز را گونه ای از لبخندت می نامد
این بار پیامبری از زمین به آسمان فخر می فروشد